آیینه پژوهش - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ٤ - بس نكته غير حُسن نقدى بر حافظ نامه - معتمدى مسعود

بس نكته غير حُسن نقدى بر حافظ نامه
معتمدى مسعود


حافظ نامه, بهاءالدين خرمشاهى, تهران, شركت انتشارات علمى و فرهنگى, چاپ هشتم, ١٣٧٨, ٢ج, ١٥٠٠ص, وزيرى.
كتاب حافظ نامه كه در عمر دوازده ساله خود, هشت بار چاپ و نشر شده است, در ميان شروحى كه تاكنون بر ديوان حافظ نوشته اند, امتيازات و گفته هاى بيشترى دارد; چرا كه شيوه كار نويسنده در انتخاب و شرح كلمات كليدى نه تنها به خلاف آمدِ عادت شارحانى چون سودى و ديگران است, بلكه در اصالت معنا و آوردن اختلاف قرائت ها نيز بر آنها رجحان دارد. ولى در وراى قال و قيال مسأله آنچه كه براى خواننده عجيب مى نمايد گريزهايى است كه گه گاه در معانى بعضى از ابيات به چشم مى آيد و اين پرسش را پيش مى آورد كه نويسنده حافظ شناس چگونه مواردى از اين دست را ـ كه تعداد آنها نيز كم نيست ـ مدنظر خود نداشته است, و با اينكه هشت بار از چاپ كتاب مى گذرد هنوز هيچ گونه تغيير اساسى ـ با وجود كثرت ايرادها كه در مستدرك ها بر آن وارد گرديده ـ در فحواى آن راه نيافته است و نويسنده كه خود بيش از ٥٠ مورد از اين ايرادها را قبول دارند١ و در عين حال به بسيارى از آنها جواب نداده اند, باز حافظ نامه چاپ هشتم را به صورت همان حافظ نامه چاپ اول روانه بازار كرده اند, تنها با اين تفاوت كه در چاپ پنجم به رفع اغلاط مطبعى دست يازيده اند٢, ولى هيچ تغييرى در اصل معانى متن نداده اند. يعنى خواننده اى كه فى المثل در معنى ابياتِ
چو بر شكست صبا زلف عنبرافشانش
به هر شكسته كه پيوست تازه شد جانش
يا
سنگ و گل را كند از يُمن نظر لعل و عقيق
هركه قدر نفس باد يمانى دانست
ايراد دارد و به حافظ نامه رجوع مى كند, معنايى را مى خواند كه نويسنده در صفحات ١٣٨٤ و ١٤٣٣ در ضمن ذكر معانى درست آقايان دكتر دادبه و راستگو, اشتباه بودن آن را پذيرفته است; اما خواننده, بى اطلاع از اين اعتراف, معانى غلط را مى خواند و مى پذيرد. در حالى كه نويسنده مى توانست يا عين معنى درست را در متن بياورد يا با ارجاعى مختصر خواننده را به معنى صحيح در مستدرك رهنمون شود.
به اين گونه قبول اشتباهات در مستدركات فراوان برمى خوريم كه در عين حال حكايت از سعه صدر و بزرگ منشى نويسنده دارد. اما نكته اصلى اين است كه اين همه اغلاط فاحش چرا و چگونه در طبع هاى مكرر حافظ نامه بدون اينكه در متن كوچك ترين اشاره اى به آنها بشود چاپ شده است و خواننده نيز در صورتى مى تواند به معانى درست راه بيابد كه ذوق خواندن قريب به ٢٠٠ صفحه مستدركات٣ را داشته باشد; در عين اينكه حق بسيارى از ابيات كه نياز به شرح و بسط كافى دارند, ادا نگرديده است و اگر اين نكته را قبول كنيم كه مبناى تدوين حافظ نامه ـ آنگونه كه نويسنده فرموده اند ـ بر اين اصل بوده كه بيشتر ابيات حافظ نياز به معنى ندارد,٤ اين سؤال پيش مى آيد كه آيا واقعاً نيمه انتخاب شده از ديوان حافظ نه به تفسير و تأويل, بلكه به دايره معنى صورى نيز نزديك شده است؟ آنگونه كه آقاى دكتر ستوده نيز همين خرده را بر ايشان گرفته اند.
بايد گفت كه مراجعان به اين كتاب غالباً مدرسان و دانشجويان ادبيات هستند و رعايت احوال هر دو گروه در نظر نويسنده ايجاب مى كرد كه ايشان با جامعيت و دقت نظر بيشترى به معانى ابيات بپردازند; چرا كه وقتى يك دانشجوى حافظ دوست براى دانستن معنى يك بيت به اينگونه شروح مراجعه مى كند, نحوه جواب به او در ايجاد علاقه وى به پى گيرى مجهولات خود در اين باب, بسيار مهم است. به خاطر دارم كه بعد از اولين چاپ حافظ نامه, شوق حافظ خوانى و حافظ دانى مرا كه در آن زمان دانشجو بودم, بر آن داشت كه اين كتاب را تهيه كنم و با ولع اوراق آن را به دنبال معناى بيتى بى جواب از حافظ كه مى گويد:
يارب به كه شايد گفت اين نكته كه در عالم
رخساره به كس ننمود آن شاهد هر جايى
بكاوم, اما تنها به معنى (هرجايى) برخوردم كه البته مورد سؤال من نبود, بلكه همنشينى كلمات با هم و بافت معنايى بيت, آن را برايم دشوار كرده بود; يعنى شروع مصراع اول به صورت مخاطب و آوردن همان مخاطب در مصراع دوم به گونه غايب. هرچند كه اين مشكل به توجيه صنعت التفات قابل حل است, اما در تمام ابياتى كه حافظ به نوعى (يارب) در آنها آورده است, به چنين موردى برنخوردم. مضاف بر اينكه آنِ مستور در بيت مذكور اجازه اين توجيه را نمى داد و نمى شد كه دل را بزور صنايعى از اين دست قانع كرد. نتيجه اينكه كتاب حافظ نامه با تمام حسنات خود و شرح ابياتى از قبيل (پير ما گفت خطا بر قلم صنع نرفت…) يا (ماجرا كم كن و باز آ كه مرا مردم چشم…) در جوابگويى به اينگونه موارد به هيچ وجه راهگشا نيست و آنچه نيز نگارنده در اين وجيزه مى آورد منتخبى از ايرادات و پيشنهاداتى است كه به بضاعت ناچيز خود عرضه مى دارد.
١. در باب مصرع (الا يا ايها الساقى ادر كاساً وناولها) علاوه بر ابياتى كه آقاى دكتر سروش ذكر كرده اند, يك بيت از شمس مغربى نيز قابل ذكر است:
ادرلى راح توحيداً الا يا ايها الساقى
ارحنى ساعة عنى و ان قيدى واطلاقى٦
ضمن اينكه لازم بود به استفاده شعراى سلف و خلف حافظ نيز ـ علاوه بر سعدى ـ اشاره مى كردند.
٢. (ص٩٣ـ٩٤) درباره بيت (مرا در منزل جانان…) فقط عيش و معانى آن بررسى شده است, در حالى كه (منزل جانان) نيز عارى از شبهه نيست و استاد مرحوم دكتر زرين كوب از آن به شهود قرب تعبير كرده اند و فرموده اند:
اما اين شهود قرب كه شاعر از آن به منزل جانان تعبير مى كند, قرب حالى است, قرب مجالى نيست فقط. مادام كه عبد آن را رؤيت نكند باقى است, به مجرد آنكه انسان با رؤيت آن به خودى خود باز مى گردد, زايل مى شود…٧
همچنين بيت (شب تاريك و بيم موج و گردابى چنين هايل…) كه در حافظ نامه مجال ظهور نيافته است, در نظر استاد زرين كوب به گونه بسيار زيبايى كسوت معنا پوشيده است. ايشان اين بيت را ملهم از كريمه (او كظلمات فى بحرٍ لجى يغشاه موج من فوقه موج) (٢٤/٤٠) مى دانند و به دنبال آن اين گونه مى آورند:
شب تاريك تعبيرى از ظملات, بيم موج تعبيرى از موج من فوقه موج و گردابى هايل تعبيرى از بحر لجّى. شب كنايه از دنياست, بيم موج رمزى از خطر نفس, و گردابى هايل تعبيرى از خذلان حق و غيرت اوست.٨
٣. (ص١٠٧) بيت (چه نسبت است به رندى صلاح و تقوى را/ سماع وعظ كجا نغمه رباب كجا)
اين گونه معنى شده است: رندى --- شرح غزل ٥٣ بيت٦. تقوى: ورع. شرح غزل١٠, بيت ٨. رباب: شرح غزل٢٠ بيت٨. بر اين روش, آقاى دكتر ستوده نيز خرده گرفته اند و نويسنده نيز به جوابى ناكافى بسنده كرده است٩. علاوه بر آن, بايد افزود در اين شيوه خواننده مجبور است براى فهميدن اين گونه ابياتِ ارجاعى به چند غزل رجوع كند كه در پايان نيز ارتباط معانى بيت ارجاع داده شده به عهده خود خواننده واگذاشته مى شود; در حالى كه هر كدام از آن واژه هاى كليدى در جاى خود معنا شده اند و حتى اگر كلى هم معنى شده باشند باز ارتباط منطقى آن براى يك حافظ دوست, تازه كار ملال آور و مشكل ساز و تشتت آفرين خواهد بود. ديگر اينكه در اين گونه موارد بهتر بود معنايى هرچند مختصر از بيت داده مى شد تا حداقل منظور كلى شاعر مجال بيان مى يافت. همچنين وقتى سه واژه (رندى, تقوا و رباب) در اين بيت جمع شده است, چرا در همين جا معنى نشده اند؟ حال آنكه راحت تر بود موارد بعدى را به اين قسمت ارجاع مى داد. در اين صورت معناى لغوى و اصطلاحى ارجاع نيز معنى بيشترى مى يافت. همچنين در بيت بعد (ز روى دوست دل دشمنان چه دريابد/ چراغ مرده كجا, شمع آفتاب كجا) ارتباط بين شمع آفتاب با روى دوست, و چراغ مرده با دل دشمنان,, امرى مبرهن است. (ص١٠٨) در بيت (بشد كه ياد خوشش باد روزگار وصال/ خود آن كرشمه كجا رفت و آن عتاب كجا) فقط كرشمه و عتاب معنا شده است, بدون توجه به اين نكته كه مشكل بيت بر سر قرائت مصراع اول و در نتيجه معناى كلى آن است. حتى سودى به اين نكته اشاره دارد و شرح مناظره خود با شخصى ديگر را در باب نحوه قرائت اين بيت بيان مى كند.
٤. (ص١٢٦) بعد از معنى كردن بيت (كشتى شكستگانيم…) اين گونه آورده اند: (به جاى كشتى شكستگانيم, قرائت مرجوحِ كشتى نشستگانيم نيز مشهور است.)
اما علت مرجوح بودن آن را نگفته اند. در حالى كه در ذهن و زبان, قرائتِ (نشستگان) را قبول نمى كنند و آن را فاقد تحرك مى دانند و مى گويند (با اين روايت شعر از شعريت مى افتد) ضمن اينكه خود ايشان در ذهن و زبان به اهميت و شهرت اين اختلاف تأكيد دارند و در حافظ نامه به راحتى از آن گذشته اند.
٥. (ص١٣٠) در باب بيت (آن تلخوش كه صوفى ام الخبائثش خواند…) بايد گفت كه يك سؤال همواره مطرح بوده است و آن اينكه آيا شاعر, پيامبر را صوفى خوانده است؟ يا راوى يك صوفى است؟ سودى, پيامبر را صوفى مى داند, اما مرحوم دكتر زرين كوب معتقدند كه در مواردى از اين دست حافظ نظر به احاديث نداشته است.١٠
٦. (ص١٣٣) بيت (هنگام تنگدستى در عيش كوش و مستي…) را اين گونه معنى كرده اند: (هنگام تنگدستى (براى معانى فقر حافظ --- شرح غزل٢٤, بيت٩) به جاى آنكه در غم و غصه دنيا فرو بروى, به عيش و نوش بپرداز و بدان كه مى, اين ماده حيرت انگيز و دگرگون كننده هستي… گدايان را چون قارون بى نياز و توانگر مى سازد. البته عرفاً عيش و نوش با تنگدستى جمع نمى شود, ولى اين از مقوله تناقض گويى هاى مباح يعنى شطاحى هاى حافظ است…). با توجه به ارجاعى كه به اصطلاح فقر داده اند و در آنجا از آن, نياز به خدا و بى نيازى از غير او را مراد كرده اند و با توجه به قبول اين نكته كه عيش و نوش با تنگدستى جمع نمى شود, بايد گفت همانطور كه تنگدستى تأويل به فقر عرفانى شده است, بنابراين عيش و نوش نيز كاملاً مجال تأويل دارد; يعنى همان لذات معنوى. به عبارت ديگر شاعر مى گويد وقتى كه فقر ذاتى را در وجود خود متمكن كردى, سعى كن كه از اين طريق به لذات معنوى برسى. در اين صورت است كه به مفهوم واقعى استغنا و بى نيازى از غير خدا نايل مى شوى. چنان كه در جايى ديگر مى گويد:
غلام همت آن رند عافيت سوزم
كه در گدا صفتى كيمياگرى داند
به اين ترتيب حافظ از تناقض گويى مباح(!؟) مبرا مى شود, ضمن اينكه نويسنده در صفحه ١٣٥٢ در جواب آقاى مهندس معصومى, خود را از تأويل در باب اين بيت مبرا مى دانند; در حالى كه ارجاع ايشان به فقر عرفانى, كارى جز تأويل نيست. طرفه آنكه اين بيت به چيزى جز تأويل به كسوت معنا درنمى آيد.
٧. (ص٦ ـ ١٣٥) در ضمن معنى بيت (خوبان پارسى گو بخشندگان عمرند/ ساقى بده بشارت رندان پارسا را) گفته اند كه (رند با صفاتى كه در حافظ دارد نمى تواند پارسا باشد… رندِ حافظ پارسا نيست و رند پارسا مثل كوسه ريش پهن است). آنچه را كه نويسنده در اين صفحات در باب رند مى گويد با تمام آنچه كه در تعريف عالمانه رند در صفحه ٤٠٧ به بعد مى آورد, متناقض است. در آنجا مى گويد: (حافظ نظريه عرفانى انسان كامل يا آدم حقيقى را از عرفان پيش از خود گرفت و آن را با همان طبع آفرينشگر اسطوره ساز خود بر رند بى سر و سامان اطلاق كرد و رندان تشنه لب را ولى ناميد: رندان تشنه لب را آبى نمى دهد كس/ گويا ولى شناسان رفتند از اين ولايت…) و بسيارى صفات ديگر به همراه تقسيم بندى رندانه از رند كه جداً نشانگر دقت نظر ايشان است. اما سؤال اين است كه چگونه رند مى تواند انسان كامل يا ولى باشد, اما پارسا نباشد؟ تمام صفاتى را كه ايشان در اين قسمت بيان مى كنند چيزى جز اوصاف پارسايان (از ديدگاه حافظ) نيست و طرفه آنكه تمام خصوصيات منفى در وجود رند (از نظر لغوى) دقيقاً همان خصوصياتى است كه از نظر اصطلاحى در باب رند از زبان حافظ جواز بيان يافته است. به اين معنا كه رند بى باك و لاابالى است و رند حافظ يا انسان كامل يا پارساى حافظ نيز لاابالى است. رند مصلحت بين نيست رند حافظ را نيز با مصلحت صفايى نيست, و بقيه موارد كه نويسنده خود به خوبى بر آن واقفند.
٨. (ص١٤٣) در باب بيت (اى دل شباب رفت و نچيدى گلى ز عيش/ پيرانه سرمكن هنرى ننگ و نام را) به معنى ننگ و نام پرداخته اند: (با آنكه ننگ نقطه مقابل نام است, ولى اين دو كلمه به صورت يك كلمه افاده معنا مى كنند و آبرو و ناموس معنى مى دهد…) به همراه پنج شاهد مثال از حافظ و سنايى و عطار و سعدى. اما بايد گفت كه در تمام اين شواهد و در شعر حافظ قرائنى وجود دارد مبنى بر اينكه ننگ و نام به يك معنا نيست. از جمله ابيات مورد استناد از سنايى و عطار:
پى ز قلاشى فرو نِه فرد گرد از عين ذات
آتش قلاشى اندر ننگ و نام و عار زن
*
راست نايد نام و ننگ و عاشقى
دُرد در ده جاى نام و ننگ نيست
عاشق واقعى و قلاش حقيقى اگر دغدغه آبرو و ناموس داشتند كه عاشق و قلاش نمى شدند. بنابراين (نام) همان آبرو و ناموس يا شهرت است, اما ننگ مخصوصاً در زبان حافظ به اين مفهوم نيست, و بايد كه در معنى از هم جدا شوند; چنانكه خود او اين دو را از هم جدا مى كند:
از ننگ چه گويى كه مرا نام ز ننگ است
وز نام چه پرسى كه مرا ننگ زنام است
نتيجه اينكه حافظ نه سوداى نام دارد و نه پرواى ننگ و اين دو مفهوم از ثرى تا ثريا با هم متفاوتند. همان گونه كه (مستورى و مستى) نيز با هم جمع شده اند, اما در معنا از هم جدا هستند; چنانكه خود نويسنده در صفحه ٧٠٦ اين دو كلمه را از هم جدا مى داند.
٩. (ص١٩٦) در ابيات (ما نه رندان ريائيم و حريفان نفاق/ آنكه او عالم سرّست بدين حال گو است/ فرض ايزد بگزاريم و به كس بد نكنيم/ و آنچه گويند روا نيست نگوييم رواست) فرض ايزد به همراه شواهدى از كليله و دمنه و سعدى و نظامى معنا شده است كه البته درست, و نشانگر رايج بودن اين اصطلاح ادبى است. اما فعل (بگزاريم) در نسخه هاى خانلرى, خلخالى, غنى ـ قزوينى به صورت (بگذاريم) ضبط گرديده است كه بر زمين نهادن و در اصطلاح رها كردن, معنى مى دهد. در طبقات الصوفيه مى خوانيم: (وى گفت شاگرد را چه شدى, بنگريست, آهن در دست خود ديد, گفت چون رَستم, برخاست و برفت و دكان بگذاشت).١١ در حافظ نيز مصراع هاى (سررشته جان به جام بگذار), (به زلف گوى كه آيين سركشى بگذار), (بوسيدن لب يار اول ز دست مگذار), (كار خود گر به كرم باز گذارى حافظ) همان معنى رها كردن و بى اعتنا بودن را مى دهد. بنابراين شايد اين ضبط صحيح تر به نظر آيد; در عين اينكه با تفكر رندى و جهان بينى حافظ تناسب بيشترى نيز دارد. يعنى از آنجا كه رعايت حق الناس بسيار مهم تر از رعايت حق الله و حق النفس است, بنابراين اگر ما فرض ايزد را كه عَرَض دين است انجام ندهيم البته باكى نيست چراكه (مباش در پى آزار خلق و هرچه خواهى كن). ضمن اينكه موقوف المعانى بودن اين دو بيت, پيوند معنايى را بيشتر مى كند.
١٠. (ص٢٠٤) در باب بيت
چنين كه صومعه آلوده شد ز خون دلم
گرم به باده بشوييد حق به دست شماست
بايد گفت كه خون و باده از ديدگاه رندانه حافظ, گاهى از جنبه فقهى خود خارج مى شود و مفهوم مثبت مى يابد; چنانكه مى گويد:
به آب روشن مى عارفى طهارت كرد
على الصباح كه ميخانه را زيارت كرد
خوشا نماز و نياز كسى كز سر درد
به ديده و خون جگر طهارت كرد
مى و خون كه هر دو از نجاسات اند, در اين ابيات مظهر طهارت و پاكى شده اند. در بيت مورد بحث نيز خون دل يا همان خون جگر كه به جاى اشك از ديده فرو مى ريزد, از نظر صومعه داران, صومعه را مى آلايد, اما از نظر حافظ عين پاكى است. بنابراين شاعر مى گويد: اگر خون دل من باعث نجاست صومعه مى شود, با شرابى كه باز از نظر شما ناپاك است و از نظر من نيست, مرا بشوييد; در واقع رياكارى صومعه داران جز با خون پاك نمى شود.
١١. (ص٢٢٣) درباره بيت
آنچه او ريخت به پيمانه و ما نوشيديم
اگر از خمر بهشت است و گر باده مست
گفته اند: (باده مست دو معنى دارد: ١.باده مخصوص مستان; ٢. باده اى كه خود مست است… لغت نامه باده مست را باده مست كننده معنى كرده است… يعنى آنچه ساقى قسمت الهى براى ما مقدر كرده بود, اعم از خمر بهشتى يا دنيوي… به سر كشيديم…). با اين تعريف باده مست, در حقيقت يك معنا دارد, نه دو معنا; چرا كه باده, به هر حال باده است و باعث مستى مى شود. پس باده مخصوص مستان وجود ندارد. اما يك معنى بسيار ظريف نيز به قرينه خمر بهشت يا همان شراباً طهورا به نظر مى رسد و آن اينكه او هر آنچه به پيمانه بريزد ما مخالفتى نداريم, چه شربت بهشتى باشد چه دُرد يا حتى باقيمانده شراب شخص مست. به عبارت ديگر مست در اينجا شخص مست است; يعنى شاعر با قرار دادن يك نماد پاكيزه بهشتى (شراباً طهوراً) در مقابل يك نماد بى ارزش دنيايى (باده شخص مست) نهايت سرسپردگى خود و مختار بودن معشوق را بيان مى دارد. يعنى: معشوق هرچه كند عين عنايت است.
١٢. (ص٢٣٣) بيت
ما را ز خيال تو چه پرواى شراب است
خم گو سر خود گير كه خمخانه خراب است
اينگونه شرح شده است: (… مصراع دوم, دو ايهام دارد, يكى در خم گو سر خود گير: ١. به خم بگو به راه خود و به دنبال كار خود برو; ٢. به خم بگو مواظب سرش باشد, چون خمخانه خراب شده است. خمخانه خرابست هم ايهام دارد: ١. در و ديوار خمخانه… سراپا مست است; ٢. خمخانه دارد ويران مى شود و لذا خم بايد مواظب سر و كله خود باشد). بايد گفت فحواى كلام حافظ نشان مى دهد كه خمخانه خراب شده است; چنانكه نويسنده نيز بر آن تأكيد دارد. بنابراين احتياجى نيست كه خم مواظب سر خود باشد; هرچند كه همين معنى در ايهام آخر به گونه اى ديگر آمده است و ايشان هنوز در اين نكته ترديد دارند كه بالاخره خمخانه ويران شده يا در حال خراب شدن است. به اين ترتيب ايهام هاى دوم درست نيست. اما (خم گو سر خود گير) به اين نكته اشارت دارد كه در قديم بر سر خم ها خشت مى گذاشتند, چنانكه در يك رباعى منسوب به خيام آمده است:
گر مرده شدم خاك مرا گم سازيد
احوال مرا عبرت مردم سازيد
خاك تن من به باده آغشته كنيد
وز كالبدم خشت سر خم سازيد
و حافظ در دو جا مى گويد:
دل گشاده دار چون جام شراب
سرگرفته چند چون خم دنى
دوش بر ياد حريفان به خرابات شدم
خم مى ديدم خون در دل و سر در گل بود
(نسخه خانلرى)
با اين اوصاف معنى مصراع اين گونه مى شود: اى خم همان بهتر كه سرپوش و خشت روى تو برداشته نشود چرا كه ١. ما ميخوارگان و اصحاب خمخانه (ذكر محل و اراده حال) بدون خوردن شراب مست شده ايم. ٢. خود خمخانه كه منشأ و سرچشمه مستى هاست از خيال تو مست است (خراب به معنى مست). با اين معنى مصراع اول نيز با مصراع دوم ارتباطى منطقى پيدا مى كند; يعنى خيال تو ما را مست كرده است و ديگر احتياجى به شراب نيست. لازم به ذكر است كه آقاى رزاز هم در صفحه ١٣٩٧ با آوردن بيت (دل گشاده دار…) مختصراً به خشت گذاشتن بر سر خم اشاره كرده اند.
١٢. (ص٢٤٦) در بيت
بيا كه قصر امل سخت سست بنياد است
بيار باده كه بنياد عمر بر باد است
به وجوه تشابه بين قصر و امل و همچنين به ايهام (باد) در معناى نفس, اشاره اى نشده است.
١٣. (ص٢٤٧) در شرح بيت
غلام همت آنم كه زير چرخ كبود
ز هرچه رنگ تعلق پذيرد آزاد است
سخنى از (رنگ) كه يكى از واژه هاى پركاربرد در ديوان حافظ است, به ميان نياورده اند; در حالى كه لازم بود بنا به روش معمول خود ـ آنگونه كه در صفحه ٢٨٨ در باب لعل و معانى آن توضيح داده اند ـ درباره رنگ اشاره اى مى كردند. اين واژه در همنشينى با كلمات ديگر و در ابيات مختلف معانى تازه اى مى يابد; مانند (رنگ آشنايى), (رنگ دو عالم) به معنى ريزترين يا كمترين. و معنى رونق و جلوه در مصراع (ساقى چمن گل را بى روى تو رنگى نيست) يا در معنى ريا (دروغ وعده و قتّال وضع و رنگ آميز) و از اينگونه معانى.
١٤. (ص٢٥٢) دو بيت
نصيحتى كنمت ياد گير و در عمل آر
كه اين حديث ز پير طريقتم يادست
غم جهان مخور و پند من مبر از ياد
كه اين لطيفه عشم ز رهروى يادست
احتياج به رفع يك شبهه دارد و آن اينكه, راوى در مصراع آخر چه كسى است. ظاهر بيت جز حافظ و پير را, راوى نمى داند, اما فحواى مستور در آن به چهار نفر اشاره دارد: اول مريد كه حافظ به او نصيحت مى كند; دوم حافظ; سوم پير و چهارم رهرو. به عبارت ديگر حافظ مى گويد كه اى مريد, من ترا نصيحت مى كنم نصيحتى كه از پيرم شنيدم و او به من گفت كه غم جهان مخور و پند من مبر از ياد كه من (پير) آن را از رهروى (پيرم) شنيدم. يعنى حافظ به اين وسيله مى خواهد سلسله يك تلقين صوفيانه را به اين صورت بيان كند.
١٥. (ص٢٥٢) در باب حافظ و جبر اين گونه آمده است:
جبرانگارى حافظ موافق با اشعرى گرى اوست. اشعريان و عرفا (كه اغلب اشعرى اند) هر اختيار و اراده اى را براى خداوند قائلند و براى بشر حول و قوه اى نمى بينند… اشعرى گرى حافظ اعتدالى است و به عناصرى از انديشه هاى كلامى اعتزالى ـ شيعى آميخته است. لذا در ديوان حافظ بلاتشبيه مانند قرآن مجيد هم اقوالى حاكى از جبر هست و هم اقوالى حاكى از اختيار.
اين قول اگر جامع باشد, مانع نيست و با اينكه در شرح غزل ٦٢ تفسير عالمانه و دلنشينى از اشعرى گرى حافظ داده اند و مخصوصاً گفته اند كه (حافظ كه خود ذهن و مزاج فلسفى دارد, نمى تواند اشعرى راسخ و معتقدى باشد.) با اين حال باز اين سؤال پيش مى آيد كه چرا حافظ بين جبر و اختيار تا به اين حد قايل به جمع است كه آشكارا بوى تناقض از آن مى آيد؟ چنانكه گاهى صراحتاً به جبر و گاهى آشكارا به اختيار تأكيد مى كند. آيا حافظ تناقض گوست و تزلزل عقيدتى دارد؟ يا اينكه بايد جواب اين راز را در نكته اى ديگر جست؟
به نظر راقم اين سطور حافظ رند اشعرى است, نه اشعرى رند. به همين دليل بايد كه تمام معضلات هستى شناسى و خودشناسى او را تنها از ديدگاه رندى كاويد; يعنى اقتضاى رندى نوعى مذهب مختار مباح را براى او به وجود آورده است كه به تأسى از ديگر عرفاى سلف حتى بر ديدگاه شريعتى او نيز تأثير گذاشته است. به قول عين القضاة (محبّان خدا… بر مذهب و ملت خدا باشند, نه بر مذهب و ملت شافعى و ابوحنيفه و غيرهما…).١٢ يا (حسين منصور را پرسيدند كه تو بر كدام مذهبى گفت… من بر مذهب خدايم…).١٣ بنابر همين قاعده حافظ نيز نظريات اشاعره را در مسير رندى خود قرار داده است, نه اينكه رندى او بيانگر نظريات اشاعره باشد. به همين دلايل كاويدن افكار و شخصيت او از ديدگاه هاى اشاعره يا معتزله و اينكه آيا فلان گفتار او با گفته هاى اشاعره تطابق يا تقابل دارد, چندان با مذهب مختار او ترافق و توافق ندارد. با اين نگرش تناقضى نيز در گفتار او يافت نمى شود; چرا كه همين شيوه و كسب جمعيت از پريشانى, خود برهانى قاطع است كه نفى هر تناقضى را مى كند. پس حافظ بر مبناى رندى خود مختار مجبور و مجبور مختار است.
١٦. (ص٣٠٠) در شرح بيت
ساروان رخت به دروازه مبر كان سركو
شاه راهى است كه منزلگه دلدار منست
تنها به تبديل (و) به (ب) و آوردن چند مثال اكتفا شده است. در صورتى كه اين بيت احتياج به شرح كامل دارد و اگر پيش از اين بيت, علاقه حافظ به چشم سياه آنقدر مهم بوده است كه نيمى از صفحه را به همراه ٩بيت به خود اختصاص دهد ـ چنانكه دكتر نوريان هم در صفحه ٤٨٤ به اين نكته اشارت مى كند ـ چگونه از معنى بيتى با اين اهميت گذشته اند؟ كلمه رخت و تركيبات رخت كشيدن, رخت ستاندن, رخت بيرون كشيدن و نظاير آن كه در ديوان حافظ قريب به ١٥بار به كار رفته است, احتياج به معنا يا لااقل اشاره اى كوتاه دارد. هرچند كه در صفحه ٨٨٣ رخت به دريا افكندن معنى شده است. اگر در نظر نويسنده, اين كلمه چنين ارزشى نداشته, لااقل بيت كه بايد معنى مى گرديد. چراكه مشكل آن بر سر تبديل (و) به (ب) نيست, بلكه ايراد در كل بيت است.
١٧. (ص٣٠٠) در بيت
بنده طالع خويشم كه در اين قحط وفا
عشق آن لولى سرمست خريدار من است
نگاهى به معنى قحط و (ى) مصدرى آن و چند بيتِ حافظ كرده اند, اما در باب لولى تنها به شرح غزل٣ بيت٣ ارجاع داده اند. در آنجا نيز فقط از ديدگاه لغوى به اين واژه نگريسته اند, بدون اينكه به معناى كنايى آن بپردازند. جالب اينكه در همين غزل در بيت (طبله عطر گل و زلف عبيرافشانش…) از (طبله عطر) كه تركيب نامأنوسى است گذاشته اند, ولى همانطور كه اشاره شد واژه (قحط) كه بسيار معروف و مورد استعمال است, مجال معنى يافته است.
١٨. (ص٣١٤) در باب بيت
ز مشرق سر كو آفتاب طلعت تو
اگر طلوع كند طالعم همايونست
تنها به جناس اشتقاق, بين طلعت, طلوع و طالع اشاره رفته است; اما ضرورت در اين نكته بود كه به اختلاف نسخه در مورد (سركو) اشاره كنند; چرا كه ضبط خلخالى و غنى ـ قزوينى به همين صورت است, اما خانلرى و سودى و حتى ابتهاج (سركوى) آورده اند كه البته از نظر وزنى نيز ايرادى ايجاد نمى كند. حتى ممكن است كه به قرائن (مشرق, آفتاب, طلوع) خواننده (كو) را (كوه) فرض كند. هرچند دخالت سليقه در ضبط نسخه ناصواب است, از آنجا كه خواننده از اختلاف نسخه مطلع نيست, بيم وجود اين شبهه مى رود. پس چه خوب بود اگر به انواع ضبط هاى اين مصراع و در كل به نتيجه اى منطقى, اشارتى مى شد.
١٩. (ص٣٢٦) در توضيح بيت
خال مشكين كه بدان عارض گندم گون است
سرّ آن دانه كه شد رهزن آدم با اوست
آورده اند آدم --- شرح غزل٦ بيت٦. اما مشكل اين بيت شرح كلمه آدم نيست, بلكه در معنى مصراع دوم و ارتباط آن با مصراع اول است. ضمن اينكه از ملاحتى كه در ايهام دو واژه (گندم گون) و (آدم) احساس مى شود, نمى توان به راحتى گذشت; چرا كه (گون) هم از ادات تشبيه است و هم (گونه) با (عارض) تناسب مى يابد و آدم نيز معنى ابوالبشر و در عين حال نوع انسان را به ذهن تداعى مى كند. جاى تعجب است كه در همين غزل بيتِ
با كه اين نكته توان گفت كه آن سنگين دل
كشت ما را و دم عيسى مريم با اوست
مفصلاً شرح گرديده اما از بيت مورد بحث چشم پوشى شده است.
٢٠. (ص٣٢٩) در بيت
سر ارادت ما و آستان حضرت دوست
كه هرچه بر سر ما مى رود ارادت اوست
به وجود ايهام در ارادت اكتفا شده است; ولى در (هرچه بر سر ما مى رود) نيز ايهام وجود دارد: ١. هرچه قسمت ما باشد و براى ما پيش بيايد; ٢. از آنجا كه ما سر بر آستان او نهاده ايم, اگر خاك آستان او بر سر ما برود, باز از اثر اراده اوست و در عين حال ما نسبت به او ارادت داريم.
٢١. (ص٣٤٨) در بيت
در آن زمين كه نسيمى وزد ز طرّه دوست
چه جاى دم زدن نافه هاى تاتاريست
دم زدن خالى از ايهام نيست: ١. دميدن و پراكندن بو; ٢. ادعا و لاف.
٢٢. (ص٣٤٨) در مصراع (جمال شخص نه چشم است و زلف و عارض خال) عارض خال قطعاً درست نيست و ظاهراً اشتباه چاپى است. ضبط غنى ـ قزوينى و خلخالى (عارض و فال) و خانلرى (عارض و خط) است.
٢٣. (ص٣٥٢) در شرح بيت (قلندران حقيقت…) بهتر بود كه به صفحه ٣٨٧ در باب قلندر ارجاع داده مى شد.
٢٤. (ص٣٧١) در بيت
چيست اين سقف بلند ساده بسيار نقش
زين معما هيچ دانا در جهان آگاه نيست
اين ايهام ها در ساده محسوس است: ١. صاف; ٢. روز; ٣. اگر عربى فرض شود به معنى رفيع. بسيار نقش: ١. ستارگان; ٢. فلك نقش باز مكار.
٢٤. (ص٣٧٨) در باب بيت
ما را ز منع عقل مترسان و مى بيار
كان شحنه در ولايت ما هيچ كاره نيست
اينگونه آورده اند: (ما را از اينكه عقل مانع و مخالف عشق است مترسان و قصه كوتاه كن و مى بيار; چرا كه در ولايت ما كه ولايت عشق است, شحنه عقل, نفوذ كلامى ندارد و همانا حاكم معزول است). اما سؤال اين است كه اگر معنى (كان شحنه در ولايت ما هيچ كاره نيست) اين مى شود كه فوقاً ذكر شد, پس معنى (كان شحنه در ولايت ما هيچ كاره است) چه مى شود؟ بر اين مبنا مراد حافظ اين نيست كه عقل مانع و مخالف عشق است و نفوذ كلامى ندارد, بلكه او را شحنه كم مايه و ضعيف و نه حاكم معزول مى داند; چرا كه قاطبه عرفا هيچگاه عقل و عشق را مانع و مخالف هم ندانسته اند, بلكه عشق را تكمله عقل و طرفه تر آنكه آغاز راه عشق را بدون انجام راه عقل ميسر نمى دانند. حافظ هرجا كه به نوعى از عقل و عشق دم زده است, به نفى كلى عقل نظر ندارد: حريم عشق را درگه بسى بالاتر از عقل است. اى كه از دفتر عقل آيت عشق آموزى/ ترسم اين نكته به تحقيق ندانى دانست. عاقلان نقطه پرگار وجودند ولى/ عشق داند كه در اين دايره سرگردانند. به اين ترتيب عقل ناقص است, نه بيكاره و معزول.
٢٥. (ص٣٨٠) در بيت
حاصل كارگه كون و مكان اين همه نيست
باده پيش آر كه اسباب جهان اين همه نيست
آورده اند:
كارگه كون و مكان… يعنى مجموعه عالم هستى كه چون كارگاهى است. جاى ديگر (كارگاه هستى) به كار برده است: ناخوانده نقش مقصود از كارگاه هستي….
در اين شاهد مثال (كارگاه هستى) به معنى عالم هستى درست است, اما در بيت مورد بحث (كارگه كون و مكان) به معنى عالم هستى نيست, چرا كه در اين صورت (حاصل) هيچ بار معنايى نخواهد داشت. اما اگر (حاصل) را عالم هستى فرض كنيم (كارگه كون و مكان) عبارت از قلم صنع مى شود. به اين ترتيب عالم, كارگاه نيست, بلكه حاصل آن است; يعنى كون و مكان. به عبارت ديگر حاصل كارگاه خلقت, كون و مكان است ضمن اينكه در (اين همه نيست) در هر دو مصراع ايهام وجود دارد: ١. آنچه از قلم صنع به در مى آيد, تمام آن چيزى نيست كه ما مى بينيم; ٢. آنچه از قلم صنع صادر مى شود, يعنى (جهان فانى و باقى) ارزش چندانى ندارد.
٢٦. (ص٤٣٠) در بيت
گره به باد مزن گرچه بر مراد رود
كه اين سخن به مثل باد با سليمان گفت
بر مراد رفتن ايهام دارد: ١. در تناسب با باد و مقهور بودنش در دست سليمان, به معنى باد شرطه و موافق; ٢. بر وفق مراد بودن زندگى در تناسب با گره به باد زدن. همچنين در همين صفحه (مهلت) در بيت
به مهلتى كه سپهرت دهد ز راه مرو
ترا كه گفت كه اين زال ترك دستان گفت
ايهام دارد: ١. عمر و طول مدت زندگى; ٢. موقعيت هاى زودگذر.
٢٧. (ص٤٣٣) بيت
اى آنكه به تقرو بيان دم زنى از عشق
ما با تو نداريم سخن, خير و سلامت
خير و سلامت, اگر بدون مكث بعد از سخن خوانده شود, به معنى سخن از خير و سلامت نيز مى تواند باشد. يعنى ما با تو كه لاف عشق مى زنى حرفى از خير و سلامت نمى زنيم. و باز در همين غزل, بيتِ
در خرقه زن آتش كه خم ابروى ساقى
برمى شكند گوشه محراب امامت
امامت را به دو صورت مى شود خواند: ١. در معنى پيشوايى كردن و مقتدايى; ٢. امام تو و مقتداى تو. در اين صورت معنى بسيار زيباتر مى شود. همچنين در واژه (سلسله) در بيت
كوته نكند بحث سر زلف تو حافظ
پيوسته شد اين سلسله تا روز قيامت
ايهام وجود دارد: ١. سلسله زلف; ٢. سلسله بحث از سر زلف.
٢٨. (ص٤٦٢) بيت
آنكه يك جرعه مى از دست تواند دادن
دست با شاهد مقصود در آغوشش باد
(از دست تواند دادن) احتياج به معنا دارد; چرا كه از دست دادن در معنى مصطلح امروز يعنى گم كردن كه در اين صورت با اسلوب دعايى مصراع بعد تناسب ندارد. مگر اينكه بنا به قول سودى از دست دادن به معنى احسان و اعطا باشد كه در اين صورت صحيح به نظر مى آيد. اما چنين اصطلاحى در روزگار ما بسيار غريب است و التزام معنايى دارد.
٢٩. (ص٤٨٠) بيت
از راه نظر مرغ دلم گشت هواگير
اى ديده نگه كن كه به دام كه در افتاد
علاوه بر (هواگير), (راه نظر) نيز ايهام دارد: ١. از طريق نظربازى و ديدن; ٢. با دقت و تيزبينى اگر كسى نگاه كند متوجه مى شود كه عاشق شده ام.
٣٠. (ص٤٩٧) در بيت
بهار عمر خواه اى دل وگرنه اين چمن هر سال
چو نسرين صد گل آرد بار و چون بلبل هزار آرد
(هزار) را بلبل يا هزاردستان يا عندليب معنى كرده اند. اما در اين صورت به دليل وجود (بلبل) حشو پيش مى آيد. ضمن اينكه تركيبِ هزاردستان را نمى توان هَزار دستان خواند. چرا كه غلط است, اما هِزاردستان يعنى هزار آوا, منطقى و صحيح مى نمايد. نويسنده در صفحه ٧١٤ در شرح مصراع (… كه عندليب تو از هر طرف هزارانند) هِزار را به معنى بلبل نيز آورده اند كه باز حشو است. همچنين در صفحه ١٤٩ هَزار را كوتاه شده هزاران داستان يا هزاردستان يا هزارآوا مى دانند كه باز درست نيست. نتيجه اينكه هَزار به معنى بلبل است, اما در تركيب با دستان بايد هِزار خوانده شود.
٣١. (ص٤٩٧) در دو بيت
خدا را چون دل ريشم قرارى بست با زلفت
بفرما لعل نوشين را كه زودش با قرار آرد
درين باغ از خدا خواهد دگر پيرانه سر حافظ
نشيند بر لب جوييّ و سروى در كنار آرد
كلمات (قرار, باغ, سرو) ايهام دارند: قرار: ١. عهد و پيمان; ٢. آرامش. باغ: ١. بوستان; ٢. عالم. سرو: ١. درخت سرو; ٢. معشوق.
٣٢. (ص٥٠٧) بيت
ستم از غمزه مياموز كه در مذهب عشق
هر عمل اجرى و هر كرده جزايى دارد
اينگونه معنى شده است (از غمزه خود ستمگرى را ياد مگير; زيرا در مذهب عشق, حساب و كتابى هست و اگر ستم كنى به جزاى عمل خود مى رسى). بايد گفت كه غمزه از صفات درونى معشوق و معلول اوست و اين معشوق است كه غمزه مى كند و اگر ستمى هم متصور شود از جانب اوست نه غمزه. پس اين معنى بسيار دور از ذهن و غير معمول است. ضمن اينكه سودى نيز به همين گونه معنا كرده است. اما به نظر نگارنده غمزه مَجاز است; يعنى ذكر مسبب و اراده سبب. پس غمزه يعنى غمزه كننده و طناز و عشوه گر. به اين ترتيب بيت معنى روان تر و منطقى تر مى يابد. پس, از عشوه گران, غمزه گرى را مياموز كه….
٣٣. (ص٥٤١) در بيت
فغان كه نرگس جمّاش شيخ شهر امروز
نظر به دردكشان از سر حقارت كرد
توضيحات مفيدى به همراه ابياتى در باب جماش داده اند كه هركدام از آنها متناسب با نرگس (چشم) معشوق است. اما سؤال اين است كه قائل شدن نرگس براى شيخ شهر كه حافظ هيچگاه با او صفايى ندارد, چه علتى مى تواند داشته باشد؟ اگر اين نكته برخاسته از استهزاء و تمسخر باشد, معنى بيت بسيار سخيف مى شود. به هر حال در حافظ نامه جاى بحث در اين مقال بسيار خالى است.
٣٤. (ص٥٦٢) در ابيات
آه از آن نرگس جادو كه چه بازى انگيخت
آه از آن مست كه با مردم هشيار چه كرد
اشك من رنگ شفق يافت ز بى مهرى يار
طالع بى شفقت بين كه در اين كار چه كرد
اين ايهام ها نهفته است: بازى انگيخت: ١. چگونه بازى كرد; ٢. چگونه همه را به بازى گرفته است و فتنه انگيزى مى كند. (مست)١. با توجه به نرگس منظور چشم است; ٢. شخص مست. (مردم هشيار: ١. مردمك چشم بينا يا چشم عاشق; ٢. مردم عاقل. رنگ: علاوه بر ايهام هاى ذكر شده نويسنده, به معنى مانند از ادات تشبيه و نيز رنگ معمولى, ايهام دارد.
٣٥. (ص٥٩٠) در بيت
زاهد خام كه انكار مى و جام كند
پخته گردد چو نظر بر مى خام اندازد
پخته, ايهام دارد: ١. وجود او پر از حرارت مى شود; ٢. مست مى گردد; ٣. مانند شرابخواران كهنه كار مى شود و در آن تجربه مى يابد.
٣٦. (ص٥٩٤) در بيت
رقيبم سرزنش ها كرد كز اين باب رخ برتاب
چه افتاد اين سرما را كه خاك در نمى ارزد
(چه افتاد اين سرما را) ايهام دارد: ١. چه بر سر ما آمد; ٢. اين چه فكرى بود كه به ذهن ما خطور كرد.
٣٧. (ص٦٠٢) در بيت
عقل مى خواست كزان شعله چراغ افروز
برق غيرت بدرخشيد و جهان برهم زد
غيرت را در دو معنى رشك و غيرت الهى به همراه شواهدى توضيح داده اند, اما غيرت علاوه بر رشك در معنى مصطلح امروزى يعنى تعصب يا ناموس پرستى يا حتى شجاعت نيز گه گاه به كار مى رود. مثلاً در بيت (گنج قارون كه فرد مى رود از قهر هنوز/ خوانده باشى كه هم از غيرت درويشان است).
ضمن اينكه نويسنده خود در صفحه ٢٩٨ اين بيت را اينگونه معنى كرده اند: (گنج قارون كه از قهر الهى با خود قارون فرو رفت و همچنان فرو مى رود, از غيرت و نفرين درويشان است…). اما در صفحه ٦٠٤ آن را در زمره اشعار غيرت الهى آورده اند; يعنى ايشان نيز در باب (غيرت) در اين بيت به تناقض و شبهه دچار شده اند. چرا كه غيرت درويشان با هيچكدام از تعاريف رشك يا غيرت الهى تطابق ندارد. همچنين دو بيت
پيراهنى كه آيد از او بوى يوسفم
ترسم برادران غيورش قبا كنند
عزيز مصر به رغم برادران غيور
ز قعر چاه برآمد و بر اوج ماه رسيد
علاوه بر رشك و حسادت تعريضاً به همان تعصب امروزى نيز مى تواند معنى داشته باشد; هرچند كه تعصب نيز شايد ريشه در حسادت دارد, اما امروزه به اين صورت به كار نمى رود. مؤيد اين نكته جمله اى از سياستنامه است كه در طى آن درزيگرى مؤذن كه شاهد تعدى اميرى به زنى محجبه بود, در حين شرح ماجرا اينگونه ادامه مى دهد: (… وقت نماز شام بود نماز بكرديم, زمانى بود در جامه خواب شديم; از آن رنج و غيرت مرا خواب نمى برد, تا از شب نيمى بگذشت…).١٤
بنابراين كاملاً روشن مى شود كه اين غيرت در معنايى جز حسادت به كار رفته است; يعنى در معنى تعصب.
٣٨. (ص٦٠٦) در بيت
جان علوى هوس چاه زنخدان تو داشت
دست در حلقه آن زلف خم اندر خم زد
نوشته اند: (جان علوي… مى خواست ظاهراً از فراز به فرود افتد, در واقع از فرود به فراز افتاد و در دامن عشق و جمال الهى آويخت). بايد گفت ضمن اينكه از فرود به فراز افتادن محال است, چاه زنخدان در تلقى عرفا عبارت است از (مشكلات اسرار الهى است كه محب طاقت برتافتن آنها را ندارد).١٥ چنانكه نويسنده خود در صفحه ١٠٨ به اين نكته اشارت دارد. همچنين زلف نيز عبارت از عالم كثرت است١٦ و در فرهنگ اشعار حافظ تعبير به عروج و كشش و انجذاب بنده است. بنابراين بهتر بود كه اين بيت با عنايت به اين اصطلاحات و ذكر ايهامى كه در زلف وجود دارد معنا مى شد. ضمن اينكه آقاى دكتر دادبه شرح عالمانه اى در صفحه ١٣٨٠ در باب اين بيت داده اند.
٣٩. (ص٦٥٩) در معنى بيت
مدار نقطه بينش ز خال تو است مرا
كه قدر گوهر يكدانه جوهرى داند
معنى ظريفى در (جوهرى) نهفته است, و به نظر حافظانه تر نيز مى نمايد و آن اينكه چشم, خود گوهرشناسى فرض شود كه همواره عكس گوهر (يعنى خال) را در وجود خويش مانند دُرجى محفوظ مى دارد.
٤٠. (ص٧١٣) معنى بيت شماره ٦ مربوط به بيت ٥ است, نه ٦.
٤١. (ص٧٩٧) از بيت
غفلت حافظ در اين سراچه عجب نيست
هركه به ميخانه رفت بى خبر آيد
معنايى ديگر نيز مستفاد مى شود و آن اينكه اگر حافظ نسبت به دنيا غفلت ورزيد و از آن غافل بود, عجيب نيست; چرا كه هركس كه به ميخانه عشق برود, بى خبر از دنيا مى شود. يعنى: در خرابات بگوييد كه هشيار كجاست.
٤٢. (ص٨٦٢) در بيت
گفتمش زلف به خون كه شكستى گفتا
حافظ اين قصه دراز است به قرآن كه مپرس
توضيحى در باب (زلف شكستن به خون) لازم است. آيا زلف شكستن كنايه از پريشان كردن گيسو است؟ يا چنانكه سودى مى گويد چين و شكن در آن انداختن است؟ يا به قرينه خون ـ آنگونه كه در صفحه ٧٣٥ آمده است ـ نشانه سوگوارى است؟
٤٣. (ص٩٨٧) در بيت
به دور لاله دماغ مرا علاج كنيد
گر از ميانه بزم طرب كناره كنم
(دور لاله) علاوه بر معنى شكفتن لاله در بهار, مى تواند به دور شراب نوشى نيز اشارت داشته باشد. در اين صورت لاله استعاره از جام شراب مى شود. چنانكه در جاى ديگر به نوعى يا به صورت مراعات النظير يا استعاره به كار برده است; مانند (مى كشيم از قدح لاله شرابى موهوم…).
چو لاله در قدحم ريز ساقيا مى و مشك…. هركه چون لاله كاسه گردان شد. ظاهراً اين معنا با توجه به (علاج كردن دماغ) و (بزم طرب) و فحواى كلى بيت تناسب بيشترى داشته باشد.
٤٤. (ص٩٩٨) در بيت
تلقين و درس اهل نظر يك اشارت است
گفتم كنايتى و مكرر نمى كنم
به معانى مختلفى از اشارت كه در غزل١٢ بيت٤ آورده اند, ارجاع داده اند; اما اين بيت نشان مى دهد كه علاوه بر آن معانى, معنى ظريف ديگرى نيز به قرينه (اهل نظر) وجود دارد و آن, يك نگاه يا يك نظر است; چنانكه در اين بيت نيز به آن اشارت دارد.
عمرى گذشت تا به اميد اشارتى
چشمى بدان دو گوشه ابرو نهاده ايم
٤٥. (ص١٠١٠) بيت
نشان موى ميانش كه دل در او بستم
زمن مپرس كه خود در ميان نمى بينم
ايهام هاى ظريفى دارد كه به آنها اشاره نشده است. موى ميان: ١. كمر معشوق كه مانند موى است; ٢. موى او كه تا ميانش رسيده است. خود در ميان نمى بينم: ١. از خودى هاى من چيزى نمانده است, من فانى شده ام; ٢. من هيچ كاره ام و دخالتى ندارم; ٣. من اصلاً در ميان او, ميان نمى بينم; ٤. خود را در خور اين نمى بينم كه به ميان او دسترسى يابم. (بدان كمر نرسد دست هر گدا حافظ)
٤٦. (ص١٠٢٥) در بيت
آب رو مى رود اى ابر خطاپوش ببار
كه به ديوان عمل نامه سياه آمده ايم
آورده اند: (خطاپوش نه پوشنده خطا, بلكه شوينده و زداينده خطاست چه ابر رحمت خطا را مى شويد, نمى پوشد…).
اما در اين جا خطاپوش نمى تواند به معنى شوينده باشد, بلكه همان پوشاننده است; چرا كه با توجه به قرائن آب رو رفتن و نامه سياه, خطاپوشى خداوند به معنى بخشش اوست كه در اين صورت خطا شسته نمى شود بلكه پوشيده مى گردد; يعنى خطا خود فى نفسه قابل شستن نيست, زيرا كه از جانب بنده حادث شده است. و خداوند به لطف خويش آن را مى بخشد. بعلاوه با هيچ توجيه عقلى و نقلى نمى توان خطاشويى را از خطاپوشى نتيجه گرفت; چرا كه در لفظ و در معنى به اندازه اى از هم فاصله دارند كه به هيچ وجه نمى توانند به جاى هم به كار روند. حافظ در بيت معروف (پير ما گفت…) نيز خطاپوش آورده نه خطاشور. همانطور كه نويسنده در اين بيت به جبر الفاظ خواسته اند پوشيدن را به جاى شستن به كار برند, در بيت اخير نيز گفته اند: (اگر خطاپوشِ آن به معناى شوينده و زداينده و رفع كننده خطا بود, همه مشكلات اين بيت حل شده بود). نتيجه اينكه در هر دو بيت خطاپوش همان خطاپوش است, نه خطاشور.
به نظر راقم اين سطور اين بيت از دو جهت قابل معنى است: اول اينكه (آب رو) كه به معنى عرق چهره است, از خجالت و ندامت گناهكار حكايت مى كند. بنابراين وجود گريه نيز كه علامت ديگرى از ندامت توّاب است, در اين قضيه اجتناب ناپذير مى نمايد. پس حافظ خطاب به چشم خود ـ كه ابر استعاره اى از آن است ـ مى گويد كه براى بخشش گناه از جانب خداوند ببار تا به اين وسيله خطاپوشى شود. به عبارت ديگر مى گويد كه اى ابر چشم كه باعث خطاپوشى خداوند و بخشش او مى شوى ببار; چرا كه عرق خجالت نيز به چهره نشسته است. اما معنى دوم با توجه به اين بيت حافظ كه مى گويد:
نمى كنم گله اى ليك ابر رحمت دوست
به كشته زار جگر تشنگان نداد نمى
اينگونه مى شود كه من گنه كار پشيمان هستم, پس اى ابر رحمت الهى خطاى مرا بپوشان و بر من ببخش و از باران لطف بى كرانت مرا بى نصيب مگذار.
٤٧. (ص١٠٥٩) ضبط صحيح مصراع
حافظ اين حال عجب با كه توان گفت ما را
به اين صورت است:
حافظ اين حال عجب با كه توان گفت كه ما
٤٨. (ص١٠٧٤) درباره بيت معروف
در پس آينه طوطى صفتم داشته اند
آنچه استاد ازل گفت بگو مى گويم
توضيحات گره افزايى داده اند كه جداً جاى تعجب دارد. ايشان گفته اند: (طوطى پسِ آينه: گويا براى آنكه به طوطى سخن گفتن بياموزند, آن را در پيش آينه اى مى ايستانند و تعليم دهنده اى در پشت آينه, به طورى كه طوطى او را نبيند حرف هايى به او تلقين مى كند. طوطى كه فقط خود را در آينه مى بيند, تصور مى كند اين حرف ها را خودش زده است. لذات به وجد مى آيد و شنيده ها را تقليد مى كند…). اين گفته ها مربوط به طوطى پيش آينه است نه پس آن. سودى نيز كم و بيش نظير همين معنى را گفته است. اما دو سؤال مطرح مى شود: اول اينكه آيا حافظ نمى توانست بيت را به گونه اى بگويد كه طوطى را پيش آينه بنشاند؟ حتى اگر بخواهيم از ديد تعليم دهنده طوطى موقعيت طوطى را بگوييم قطعاً خواهيم گفت كه طوطى در پيش آينه است, نه در پس آن. دوم اينكه چرا در مصراع اول فعل را جمع آورده است و در مصراع بعد مفرد؟ در حالى كه مى توانست بگويد (در پس آينه طوطى صفتم داشته است). به هر حال در باب اين سؤالات, حافظنامه هيچ جوابى ندارد.
٤٩. (ص١٠٩٠) در غزل
منم كه شهره شهرم به عشق ورزيدن
منم كه ديده نيالوده ام به بد ديدن…
توضيحات عالمانه اى در باب حافظ و ملامت گرى و دست بوسيدن و عنان تافتن داده اند. اما نكات ديگرى نيز به نظر مى رسد كه لازم بود نيم نگاهى به آنها مى كردند. از جمله در همين بيت, مصراع دوم ايهام هاى ظريفى وجود دارد: ١. ديده من ادب نگاه مى دارد و آلوده نيست چرا كه: چشم دريده ادب نگاه ندارد. ٢. هرچه از قلم صنع به در آمده است, زيباست و در عالم زشتى نمى بينم; يعنى نظام احسن; ٣. من خوش بين هستم نه بدبين; ٤. معنى حافظانه تر اين است كه ديده من آلوده به ديدن نازيبا نيست, بلكه تنها به زيبايان نگاه مى كند ـ نقطه مقابل اولين ايهام ـ به قول سعدى:
كه گفت بر رخ خوبان نظر خطا باشد
خطا بوَد كه نبينند روى زيبا را
باز در ابيات
به رحمت سر زلف تو واثقم ور نى
كشش چو نبوَد از آن سو چه سود كوشيدن
ز خط يار بياموز مهر با رخ خوب
كه گرد عارض خوبان خوش است گرديدن
(كشش) كه يك اصطلاح عرفانى است احتياج به معنا دارد و در بيت بعد مصراع دوم اين ايهام ها به نظر مى آيد: ١. چمن عارض كه دور صورت را گرفته يا همان جام هلالى; ٢. اصطلاح امروزى يعنى دور كسى گشتن; ٣. نگاه به عارض خوبان از دور و در پى آنها افتادن.
٥٠. (ص١١٠٥) ضبط (صوفى قلندر) غلط است; چرا كه در نسخه, غنى ـ قزوينى و حتى خود خرمشاهى در صفحه ٣٨٤ (شيرين قلندر) آمده است.
٥١. (ص١١٠٥) در بيت
حجاب ديده ادراك شد شعاع جمال
بيا و خرگه خورشيد را منور كن
آقاى دكتر دادبه توضيحات مبسوطى در صفحه ١٣٨٣ داده اند; راقم نيز از باب توارد به همان معنى دكتر دادبه رسيده است. اما ذكر مطالبى لازم به نظر مى رسد ولى پيش از آن معنى نويسنده را ذكر مى كنم: (شعاع جمال تو چندان نورانى است كه خود به صورت حجابى مانع از ادراك و ديدار تو مى شود. تو آنى كه خيمه و خرگاه خورشيد را هم ـ با آن همه نورانيت ـ منور مى كنى). اين معنى اگر در عالم صورت معنى دهد, يقيناً در عالم معنى, بى معنى اپاورقى ها: ١. حافظ نامه, از صفحه ١٣٤٥ تا ١٤٩٠. ٢. همان, ص١٤٧٢. ٣. همان, ص١٣٤١ـ١٥٤٠. ٤.همان, ص١٣٥٦. ٥. همان, ص١٤٠١ـ١٤٠٢. ٦. ديوان شمس مغربى, ابوطالب ميرعابدينى, ص٢٠٥. ٧. دكتر زرين كوب, نقش بر آب, ص٢٧. ٨. همان, ص٣٠. ٩. حافظ نامه, ص١٤٠٣. ١٠. دكتر زرين كوب, از كوچه رندان, ص٦١. ١١. پير هرات, طبقات الصوفيه, به تصحيح دكتر محمد سرور مولايى, ص١١٧ و صفحات ١٨, ٥٥٦, ٦١١ و فرهنگ معين. ١٢. تمهيدات, تصحيح عفيف عسيران, ص١١٥. ١٣. همان, ص٢٢. ١٤. سياستنامه, طبع اقبال, ص٦٦. ١٥. پوشنجى, قواعد العرفا, تصحيح احمد مجاهد, صفحات ٧, ١١٥, ١١٦, ٢٨٩. ١٦. گلشن راز, تصحيح دكتر برزگر خالقى, عفت كرباسچى, صفحات ٣٠, ٤٨٦.